کوتاه اما خواندنی...

 

از آنجایی که شروع شد، دیگه هیچکس رو نمیشه شناخت، به قول شاعر دیگه عاشق شدن دل بریدن فایده نداره نداره نداره

 

منم یه بار اینجوری شدم. آره توی یه مهمونی دیدمش. با لباس زرد خوشگله همیشگیش. ولی نمی دونم چرا ایندفه خوشگل تر شده بود؟

هی این پا و اون پا کردم که برم بهش بگم که دوسنش دارم، که عا....

من اصولا از این جور آدما نیستم. یعنی می دونین مهارت مخ زدن رو ندارم . خیلی مهارتهای دیگه رو دارم ها .. به خدا... ولی این یکی رو ندارم. نمی دونم چرا یاد نمی گیرم.

بسکه خجالتی ام....

باز هم این پا و اون پا، آخر نشد. رفتیم.

 سر میز شام...

همونجا نشسته بود. آره خب اگه می خواست مثل من بخوره که اون هیکل ناز و قلمی رو پیدا نمی کرد.

یه ذره کمتر خوردم . تازه به همه پز دادم که توی رژیمم...

این دفعه رفتم روبروش نشستم، یهو یکی از پسرا رفت ترفشون(اون و بغل دستی هاش..) و دستشو دراز کرد و یکیشون رو بلند کرد. ای شانس... جای اونم عوض شد....

دلم بدجوری لرزید، آخه بابا جون من اینو می خوام...

برو بچه دهنت بو شیر میده...

دیگه آخرای مهمونی بود. داشتیم می رفتیم...

دیگه طاقت نیووردم. رفتم جلو، جلوتر، بازم جلوتر...

دیگه تقریبا جلوش بودم. بابام صدام کرد.

دستمو دراز کردم...

گرفتمش...

لباسشو کندم و یه گاز گنده ازش زدم...

آره، آره تو موز....

بالاخره خوردمش...

خیلی خوشمزه بود...

من عاشق موزم...

  دوشنبه 28 دیماه


برگرفته شده از وبلاگ دنیا